ياد گرفته ام:
*با احمق بحث نكنم و بگذارم در دنياي خود خوشبخت زندگي كند .
*با وقيح جدل نكنم ،چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي كند.
*از حسود دوري كنم چون اگر دنيارا هم به او تقديم كنم باز هم از من بيزار خواهد بود.
*تنهايي را به بودن در جمعي كه به آن تعلق ندارم ترجيح دهم .
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 23:31  توسط پورقاسمیان
|
موفقیت به دست آوردن چیزی است که دوستش داریم
وخوشبختی
دوست داشتن چیزی است که به دست آورده ایم.......
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 23:42  توسط پورقاسمیان
|
اينجا جايگاه تجلي عشق مردان بزرگي است كه عشقي به بزرگي و عظمت صخره هاي سترگ داشته اند ................
اينجا خليج هميشه فارس است
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 6:41  توسط پورقاسمیان
|
+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 6:27  توسط پورقاسمیان
|
+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 23:34  توسط پورقاسمیان
|
+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 23:29  توسط پورقاسمیان
|
جشن روز ملي فنآوري هستهايي .............

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 19:0  توسط پورقاسمیان
|
+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 7:3  توسط پورقاسمیان
|
دوست داشتن از عشق برتر است..................
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 0:24  توسط پورقاسمیان
|
پروردگارا ، هم اكنون كه اين نامه را به تو مي نويسم ، سراپاي وجود منقلبم ،مظهر التهاب سرشك آواره اي است كه جز دامن بي منت الهي ،دامن ديگري نمي تواند نوازشگر سر نوشت بي فرجامش باشد .
مدتهاست شب از نيمه گذشته است ،و من در چنين شبي مي خواهم از بستر آشفته ي بخاك خفته ي يك قلب بيمار ،كلامي چند با تو حرف بزنم .
باور كن خدايا به عصيان پنهاني ِ انديشه هاي انساني ام سوگند ،همين حالا كه طپش هاي سر سام گرفته ي قلبم آستانِ مقدس آفرينش همه جانبه ات را با فرياد خاموشي ناپذير آمال سر كوفته ام آشنا مي كند ،همين حالا كه دارم با تو حرف مي زنم ؛نمي دانم چرا سرخي تب آفرين شرمي مطلوب ،پريدگي رنگ گونه هايم را زينت بخشيده است .
از اينكه اين عظمت را در روح خود يافته ام كه دقيقه اي چند با تو رازو نياز كنم ،ارتعاشي مبهم هم آهنگي طپيدن هاي قلبم را بر هم زده است .
پروردگارا؛
گفتم كه از بستر خاك بر سر يك قلب بيمار ،با تو حرف مي زنم .اما باور كن خدا ،بيماري من بيماري مخصوص به خودم نيست بيماري قرن من است .
قرني كه درگستره ي استخوان بندي زندگي خوار مرگبارش ،كشتار بيدريغ انسان به دست انسان ،با ضمير بشريت معجون گشته است
قرني كه در پهنه ي آغشته بخونش ،لالايي نيمه شب مادر ها ،بخون پالوده ي خاك سنگر هاست .
قرني كه يك جانبش مدفن بي نام ونشان قربانيان غرش خمپاره ها و جانب ديگرش فساد و فحشا و........
بدينوصف خودت تصديق كن يا رب قلب انساني اگر سنگ هم باشد ،محكوم به پذيرايي از يك بيماري پنهاني نيست ؟!!!آخر پروردگارا كجاي اين زندگي قرن ما شبيه زندگيست؟
پروردگارا؛
كاش اجازه مي دادي از درگاه مقدست بخواهم كه براي نجات بشر قرن ما ،هر چه زود تر تصميم بگيري .
تمام دريچه هاي اميد بروي سرنوشت انسان قرن ما بسته است .
سنگيني سنگ ها و قلب ها ،پشت گورستان ها را در هم شكسته است .
خواهش مي كنم خدا ؛هر چه زود تر تصميم بگير ؛
چرا كه روح بشريت ،به مفهوم وسيعِ كلمه ؛خسته است .

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 14:20  توسط پورقاسمیان
|